امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

مادرشدم...

صبورانه درانتظارزمان بمان ...هرچیزدرزمان خودش رخ می دهد...باغبان حتی اگرباغش راغرق دراب کند...درختان خارج ازفصل خودمیوه نمی دهند!! ومن مشتاقانه منتظربودم منتظرپاسخی شیرین ازخدایم ...واودرهای رحمتش را به رویم گشودومن به یمن ورود فرشته های کوچکم مادرشدم. ...
2 بهمن 1391

اولین یلدای مشترک من ورضا

درتاریخ 82/9/30اولین یلدای مشترک من ورضابودشب یکشنبه که همه خونه مامان جمع شده بودندالبته به غیراز خالجان حمیده که هنوز ایتالیا بودند.من چهارماهه ایدا رو حامله بودم که اون روزا بهش شیرین می گفتیم چون زندگیمون روشیرین کرده بود.یادمه وقتی که به رضا جواب سونورو دادم وگفتم قراره که ماصاحب یه دخترخوشگل بشیم اونقدرخوشحال شده بود که نمی دونست چکارکنه همون شب برای قدردانی ازمن گل خرید...شب یلداهم وقتی فال حافظ می گرفتندمن ورضا هردوتامون یه چیزازخدامی خواستیم واون سلامتی شیرین بودشعری که برامون اومد این بود: رسیدمژده که امدبهاروسبزه دمید            وظیفه گربرسدمصرفش گلست ونبید صفیرمرغ برام...
2 بهمن 1391

تولدت مبارک عزیزم

شب چهارشنبه ای که قراربودبریم بیمارستان اصلا خوابمون نمی برد.اخرین شبی بودکه که شیرین دروجودمن بودومن از اومی خواستم تا فردامواظب خودش باشدچون اینجا خیلی ها منتظرش بودند.روزبعدکه16اردیبهشت 83بودساعت 5پاشدیم من ورضا قران می خوندیم سوره های مریم-یوسف- واقعه- یاسین ساعت 6به طرف بیمارستان راه افتادیم مامان رضا ورضوان ورضیه هم اومده بودندتاساعت 7معطل بودیم تااینکه مسئولش اومدوفرمها رودادوماپرکردیم.اتاق 14رابه مادادندمن لباسهایم روعوض کردم وتاساعت 10منتظردکترشدیم زمان خیلی کندمی گذشت وهمه استرس داشتندچون بچه قراربوداواسط خرداددنیابیادوحالایکماه زودترشده بود. من رو داخل اتاق عمل بردندوکارهای مقدماتی روانجام دادنداون روزها مصادف بودباتولدپیامبرومن ع...
2 بهمن 1391

روزهای شیرین اما سخت

وقتی که به هوش امدم خیلی درد داشتم .همش التماس می کردم که بهم مسکن بزنند.اصلا حالم خوب نبود.دخترم را اوردندکنارم تا شیربخوره .مامانم تلاش می کردبچه را طوری بگیره که راحت بتونه شیربخوره ،بالاخره تلاش نتیجه دادوشروع کردبه خوردن همه می گفتند الله اکبر!تا یکساعت پیش توی این دنیا نبودوحالا چقدر خوب می تونه این کار رو انجام بده .حس عجیبی داشتم . من حالا یه مادر بودم ... ما تصمیم گرفته بودیم اسم دخترمان را آیدابگذاریم همونجا رضا به همه اعلام کرد وهمه تبریک گفتند.حمیده که ایتالیابودوخیلی نگران چندبارزنگ زده بودتاازسلامتی من وبچه مطمئن بشه وبعدها گفت که چقدر مضطرب بوده واونروز بعداز شنیدن خبر سلامتی با خریدن شکلات برای دوستانش اونها را درخوشحالیش...
2 بهمن 1391

برای مادرم...

وقتی یه مادرفرزندی رو به دنیا میاره مثل این میمونه که قلبش روازسینه دراوردن وبه اون دوتا پا دادن وتمام مدت این قلب مادراست که جلوی چشمشون داره زندگی میکنه .پس ماهمگی قلب یه مادر هستیم که منتظرصدای تپیدنمونه! مادرم ازصمیم قلب دستانت رامی بوسم... ***************************   مادرم گوهر یکدانه ی دریای دلم ای وجودت همه مهر ای که نام توبودمعنی عشق وایثار دوستت دارم من تو بمان تا به ابد همدم من ای نفس های تو از جنس دعا دوستت دارم من ********************************   ...
2 بهمن 1391